تبلیغات
name=S1> >>\/\/elcome to ASHKESTAN<< >>رفتم به طبیب و گفتم از درد نهان<>گفتا:كه ز غیر دوست بربند زبان<<

  >>علی<<

 


 
  HOME
  EMAIL
  ARCHIVES
  RSS
  http://ashkestan.mihanblog.com
 
Iran-art TM
((¯¨¤» تجربه دیروز از برای فردای ما «¤¨¯))
دی 1388
آذر 1388
اردیبهشت 1388
اسفند 1386
بهمن 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386

((¯¨¤» لینك «¤¨¯))

POWERED BY
((¯¨¤» ASHKESTAN «¤¨¯))

پیوند

پیوند عشق حقیقی حتی با مرگ هم گسیخته نمی شود

((ولتر))

نوشته شده توسط سجاد ساعت 12:12 ب.ظ و تاریخ دوشنبه 21 دی 1388
لینك ثابت | نظرات ()

 
و من

عشق را دوست دارم نه در قفس

بوسه را دوست دارم نه در هوس تورادوست دارم تا آخرین نفس.

زیباترین تصویری كه در زندگانیم دیدم
نگاه عاشقانه و معصومانه تو بود **
زیباترین سخنی كه شنیدم سكوت دوست داشتنی توبود
** زیباترین احساساتم گفتن دوست داشتن تو بود **
زیباترین انتظار زندگیم حسرت دیدار توبود
زیباترین لحظه زندگیم لحظه با تو بودن بود
** زیباترین هدیه عمرم محبت توبود **
زیباترین تنهاییم گریه برای توبود **
زیباترین اعترافم عشق توبود...

نوشته شده توسط سجاد ساعت 02:15 ب.ظ و تاریخ یکشنبه 29 آذر 1388
لینك ثابت | نظرات ()

 
سفر بخیر ...

به کجاچنین شتابان ؟

گون از نسیم پرسید

دل من گرفته زینجا

هوس سفر نداری

ز غبار این بیابان ؟

همه آرزویم اما

چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان؟

به هر آن کجا که باشد به جز ای سرا سرایم

سفر به خیر ! اما تو دوستی خدا را

چو ازین کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران

برسان سلام ما را 

برسان سلام مارا...

نوشته شده توسط سجاد ساعت 05:23 ب.ظ و تاریخ پنجشنبه 3 اردیبهشت 1388
لینك ثابت | نظرات ()

 
نسیم

جان می دهم از حسرت دیدار تو چون صبح

   باشد كه چو خورشید درخشان به در آیی

حافظ

نوشته شده توسط سجاد ساعت 10:03 ق.ظ و تاریخ سه شنبه 21 اسفند 1386
لینك ثابت | نظرات ()

 
قضاوت

یک شب در فرودگاه ، زنی منتظر پرواز بود و هنوز چندین ساعت به پروازش مانده بود . زن برای اینکه یک جوری این وقت را پر کند به کتابفروشی فرودگاه رفت و کتابی گرفت ، سپس پاکتی کلوچه خرید و در گوشه ای از فرودگاه نشست . زن غرف مطالعه بود ، که ناگاه متوجه مردی شد که در کنار او نشسته بود و بدون هیچ شرم و حیایی ، یکی دو تا از کلوچه های او را برداشت و شروع به خوردن کرد . زن برای اینکه مشکل و ناراحتی ای پیش نیاید چیزی نگفت و اصلا به روی خود نیاورد و همچنان که به مطالعه ادامه میداد ، هر از چند گاهی ... کلوچه ای را هم برمیداشت و میخورد . زن به ساعتش نگاهی انداخت و متوجه شد که : " دزد " بی چشم و رو پاکت کلوچه اش را تقریبا خالی کرده است ... هرچه میگذشت زن خشمگین تر میشد . با خود اندیشید که اگر من آدم بخشنده و خوبی نبودم ، بی هیچ شک و تردیدی تا بحال چشمش را کبود کرده بودم . با هر کلوچه ای که زن از توی پاکت برمیداشت ، مرد نیز برمیداشت . وقتی که فقط یک کلوچه در داخل پاکت مانده بود ، زن ماند که چه کند ... که ناگهان متوجه شد آن مرد در حالیکه لبخندی بر چهره اش نقش بسته ، آخرین کلوچه را از پاکت برداشت ، آنرا نصف کرد و در حالیکه نصف کلوچه را بطرف زن دراز میکرد ، نصف دیگر را توی دهانش گذاشت و خورد . زن با عصبانیت نصف کلوچه را از دست مرد قاپید و پیش خود گفت : " اوه ، عجب آدم نفهمی !!! ... مردک خجالت نمیکشه ، دزدی که میکنه ... هیچ ... حتی یک تشکر خشک و خالی هم نکرد. " این زن در طول عمرش به خاطر نداشت که این چنین آزرده خاطر شده باشد ، به همین دلیل ، وقتی پرواز او را اعلام کردند ، از ته دل نفس راحتی کشید و وسایلش را جمع کرد و بدون آنکه حتی نیم نگاهی به دزد نمک نشناس بیفکند ، راه خود را گرفت و رفت . زن سوار هواپیما شد و در صندلی اش آرام گرفت . سپس دنبال کتابش گشت ، تا چند صفحه باقیمانده را نیز به اتمام برساند . دستش را که توی کیفش برد ، متوجه شد که چیز دیگری در کیفش ، غیر از کتاب هم هست . آنرا بیرون آورد . آنچه که او در جلوی چشمانش دید ، پاکت کلوچه سربسته ای بود که یکی دو ساعت پیش خریده بود .

نوشته شده توسط سجاد ساعت 03:02 ق.ظ و تاریخ سه شنبه 23 بهمن 1386
لینك ثابت | نظرات ()

 
خنثی

حس میکنم گاهی اوقات باید کلمه ی =مهم= را از زندگی خط زد.چرا که دورنمای زندگی ۲۱ ساله ی خویش را دستخوش طوفانی از استرس دیده ام.

علم بهتر است یا ثروت؟/سفید یا سیاه؟/دوست یا دشمن؟/این یا آن؟/چپ یا راست؟/اینجا یا آنجا؟.....

هرجا

    هر وقت

             هر کدام

                         هر کس

                            اصلا دیگر هیچکس...هیچکس

بی خیال بی خیال

نوشته شده توسط سجاد ساعت 03:12 ق.ظ و تاریخ چهارشنبه 14 آذر 1386
لینك ثابت | نظرات ()

 
سایه

حیدر بابا!!

 دونیا یالان دونیا دور

      دونیا یالان دونیا دور

           دونیا یالان دونیا دور

                  دیلمی؟؟

نوشته شده توسط سجاد ساعت 03:12 ق.ظ و تاریخ چهارشنبه 14 آذر 1386
لینك ثابت | نظرات ()

 
باده بگردان ساقیا

من از کجا پند از کجا  باده بگردان ساقیا
آن جام جان افزای را  برریز بر جان ساقیا
بر دست من نه جام جان  ای  دستگیر عاشقان
دور از لب بیگانگان   پیش آر پنهان ساقیا
نانی بده نان خواره را آن طامع بیچاره را
آن عاشق  نانباره را  کنجی  بخسبان  ساقیا
ای جان جان جان جان  ما نامدیم از بهر نان
برجه گدارویی  مکن  در  بزم سلطان  ساقیا
اول  بگیر  آن جام مه بر  کفه آن  پیر نه
چون مست گردد پیر ده  رو سوی مستان ساقیا
رو سخت کن ای مرتجا مست از کجا شرم از کجا
ور شرم داری یک قدح  بر  شرم افشان ساقیا
برخیز ای ساقی بیا  ای  دشمن  شرم  و  حیا
تا بخت ما خندان شود  پیش آی خندان  ساقیا

نوشته شده توسط سجاد ساعت 04:11 ق.ظ و تاریخ پنجشنبه 24 آبان 1386
لینك ثابت | نظرات ()

 
+ پیوند+ و من+ سفر بخیر ...+ نسیم+ قضاوت+ خنثی+ سایه+ باده بگردان ساقیا+ ساقی امام است+ آگهی تبلیغاتی ...+ و تو...+ ای مهربان ترینم+ دانه اندوه+ نگاه کن : + نه... من دیگر نمی خندم

صفحات: 1 2 3 4
 

This Template Designed By SAJJAD v0lv0_fh16@yahoo.com

set as your home page